چرک نویس من ...

عشق یعنی خون دل یعنی جفا

...باشه پاینده

زمانه زمانه ی شادیست

دوران دوران خوشحالیست

مردی با قد یک و نیم وجبی

ایستاده در جناه ما اونم سینه سپر و جون به کف

هر روز که نطقی داره

 نمیدونی چه ها در کلام نداره

مشتی دُر و گوهر شاید زمرد یا اصلا نه برلیان

می ریزه بلکه هم می بارد اینا از اون مبارک دهان

روزی سقلمه ای به اعراب

روزی شتلی به احضاب

یک روز آب صادر می کنه

و روزی سیب زمینی وارد

روزی مردم را امت می خونه

روزی خس و خاشاک می بینه

روزی بر گور کوروش میزنه چنگ

و روزی میگه نماینده امام زمونه

معاون هایی دارد اونقدر خوب،

در حد دیوانه

یکی دیپلم نشده استاده

یکی کُسی نشده پُر ز جنجالِ

از بحس دور شدم من بیچاره

بر می گردیم سر همون محاسن که میشمرد این دیوانه

الفاضی جالب داره در هر مکان

بر مثل هم که شده نوشتم اندکی ز آن

اولی سخنی برای حُسنِ خطام

آن مَمَ ها را لولو ِ بُرد

البته منظوری جز خواب دیدی خیر باشه، نداشته

دومی کلامی برای بی جواب

یک کلام هم در آمد از دهانت ای مادر عروس

البته اینجا هم بنده خدا قصدی نداشته

به نظرم دیگر مثال بس است

آخر هر چه بگویم کم است

ترسم ز روزی که ترک پست کنه

ترسم اون روز این دلقک خداحافظی کند

دگر در جمع این ملت نیاید

دگر موردی برای خندیدن نباشد

دعا میکنم به درگاهت ای خدا

میستاید این بنده، تو را

کاش تا انقلاب مهدی همین طوری بمونه

نه نون می خوایم نه دنده

فقط احمدی باشه پاینده

احمدی هستش دلیل خنده

با اینکه تخم مرغ شده انداره گوشت بنده

با اینکه یک دلار شده حقوقِ سال یک نویسنده

با اینکه طلا شده گرون مثل خون بنده

با اینکه لباسام از گرونیِ پودر بو گرفته

با اینکه هستیم گشنه

با اینکه در کل تو مملکت ریده

اما با این همه به خنده هاش می ارزه

                                              نویسنده: هیچ کس




+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1390 ساعت 00:49 توسط هیچ کس| نظرات()

درد بی دردی من

تا سحرگاهان بیدارم من

با تو یا تنها من

خاطراتی نه آنقدر دور که بگذرد

یادی نه آنقدر کهنه که دیده نشود

می آید و میگذرد

منظورم همین چند شبی ست که از سر گذراندیم

همان شب ها که تا سحرگاه در کنار هم بی خوابی کشیدیم

شب هایی که در صورتم نگاه میکنی و میخندی

وقت هایی که این جان را شاد میسازی

راستش به گمانم در دلم جای خاصی داری

بهتر که بگویی دلم را خوب فتح کردی

خانه ای برای دیدن

سرایی برای عشق ورزیدن

اما حیف که نمی شود گفت این حِس را

باید حبس کنم این همه حرف را

آخر بین ما هست مرزی

مرزی به نام دوستی

گاهی لعنت میزنم بر این خط کشیدن

گاهی هم نا سزا میگویم بر خویشتن

"دوستت دارم" حروفی زیبا دارد

اما گفتنش دستِ کم خطر دارد

میترسم که بگویم حرف دل را

میترسم که بشنوم جواب بد را

ترسم از "نه" شنیدن است

بیم من از دست دادن است

نمیدانم چه شده با من

ولی در کنارت بودن آرامش است برای من

تحمل عاشق شدن هست

اما دل برای شکستن نیست

شاید بگویم حرفم به تو

اما احتمالا ز دست میدهم حضورِ تو

آخرش نمیزنم هیچ حرفی با تو

آخرش میخورم غصه رفتن تو

بیخیالی طی کردن چون درسِ هنر است

که در امتحانش نمره ام صفر شده است

چه کنم با این دل بی افصار

نمی شود کاری کرد با این بد رفتار

بند بندش ز عشق سرشته اند

خط خطش را به مهر آب داده اند

چه بگویم بیش از این

هر چه بگویم باطل است

این طرز رفتار به گمانم نیست چیزی

جُز دردِ بی دردیِ من

                                                  ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 01:40 توسط هیچ کس| نظرات()