چرک نویس من ...

عشق یعنی خون دل یعنی جفا

ایران است و یک یلدا

پاییز به سر انجامش نزدیک است

فصلی که همه رنگ بود و زیبایی، رو به پایان است

روزهایی کوتاه و شب هایی بلند

بلندی شان به اندازه رنگ هاشان زیباست

دگر برگ ریزان نیست

عاشقان دگر جایی برای عبور از برگ ها نیست

قدرش ندانستید و اینک دگر نیست

خوش باد آن روزها که دیگر نیست

روزهایی پر ز ابرهای بارانی

روزهایی که می شود زمستانی

همین حالا دل ها یخ کنید

تا به سرماها عادت کنید

برف هایی سنگین در راه است

پاروها را برپا کنید

زمستانِ سفید، اما مرده می آید

پس رختی گرم بر تن کنید

اما پیش از آن اندکی درنگ، آخرش باید حال کنیم

آخر اینجا باید یلدا را پر رنگ کنیم

یلدا هنوز در پیش است

شبش طولانی و پُر زِ عیش است

کاسه های شراب بالا بَرید

بر سلامتی ها، بر هم زنید

اندکی بعد هندوانه یا اناری بشکنید

 آجیل را چاشنی اش کنید

گرما که گرفت بالا

شیخ غزل، حافظ صدا کنید

گلی چینی زان دیوان را شروع کنید

هر مصرَعش نغمه ای فریاد کنید

اینهم که تمام شد، دست و پا بر زمین کوبان کنید

آنقدر برقصید تا رقاصه شوید

آنقدر بخندید تا دُردانه شوید

آری پاییز را با بزم خود، پایان دهید

تا ((خدا یا اهورا)) شاد کنید

این روز مبارک باد بر شما

روزگار نیک باد بر شما

ایرانی است و یک یلدا

ویران نکنید این روز را

ایران باشد تن ما

این عید بُوَد از جانِ وطنِ ما

بر جهان بتابانید این همه را

تا ببینند این است ایران ما

یلدایتان پُر نور

یلدایتان پیروز

                                            ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390 ساعت 23:08 توسط هیچ کس| نظرات()

دلقک تلخندها

این دفتر دل که بود نا نوشته

به دست تو شد پر چو برکه

دفتری صاف و بی رنگ بودم

با آمدنت مواج و آبرنگ شدم

با رفتنت بی حال و سیاه شدم

کوتاه و مفید گفتم این واقعه را

اما حرفی هایی بین این سه هست

تو بدان

تو بدان دنیایم نیست این شِش کلام

تو بدان با رفتنت، ماعر شدم

مایه ی خنده های این و آن شدم

دلقکی قهار شدم در این سیرکِ زندگی

مردم را ترکاندم، با تلخند خویش

به نزد طبیب رفتم

طبیب که نه، دکتر دیوانه ها

به گمانم خود دیوانه بود

گفتم حرف های دل به او

پختم زمان را نزد او

گفت بشنو این جانم

فلان سیرک آمده به شهر

دارد دلقکی بس شوخ و شنگ

گر ببینی، روده بُر و سیر میخندی از دست وی

بس که دارد مسخره بازی بی خجل

آری او می دانست درمان چیست

اما نمی دانست درمان گر نیست

گفتمش دکتر جان نا طبیب

ای دیوانه ی نا نجیب

آن منم

این دلقک بامزه، خودم

حرفش پس گرفت

شاید فاجعه را تازه اینجا گرفت

گفت که به راستی کوزه گری

پس چرا از کوزه شکسته دل نمیکنی

گفتمش باشد ای طبیب

ولی کوزه ای هم نیست وَر این غریب

هیچ نگفت و نسخه اش نوشت

مثل همیشه مشتی مهمل و قرص و دارو دوا، نوشت

                                             ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر 1390 ساعت 00:38 توسط هیچ کس| نظرات()

ماست و نعنا

دوست داشتن به چه معناست

برای کودکان شاید ماست و نعناست

برای بزرگان حتما یک دنیاست

برای من نیز چنین است

هم ماست نعنایی و هم کلی دنیاست

برای من دوست داشتنت بیشتر از این حرف هاست

هنوز طنین صدایت بیشتر از هََزارهاست

هنوز خنده هایت زیباتر از صدف هاست

هنوز چشم هایت زیباتر از غزال هاست

هنوز گیسُوانت بهترینِ یال هاست

و هنوز دلمان خانه شماست

هنوز فکرمان با شماست

هنوز روی تنمان جای پای شماست

هنوز چشمانمان چشم به راهه شماست

و هنوز دوستت دارم، عاشق شماست

هنوز دوستت دارم حرف ماست

هنوز دنیای ما از بهر شماست

هنوز کلامی ندارم

چون دوستت دارم سزاوارِ شماست

چون این ما گدای عشق شماست

                                                           ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در سه شنبه 22 آذر 1390 ساعت 23:21 توسط هیچ کس| نظرات()

میزنم حرف دلم خواه بشنو خواه نههههه

روزی که یار رفت قسم بر مرگ خوردم

امروز که مدتی می گذرد هنوز مانده ام

روزی که او رفت قسم بر کشتن دل خوردم

امروز اما دل، زنده تر نگه داشته ام

روزی که او رفت هیچ خیال آن همه آوار نبودم

امروز هر کدام از آن بلوک ها به سویی پرت کرده ام

روزی که او رفت گفتم عاشقت هستم

امروز میگویم دوستت دارم

روزی که او رفت خون گریه می کردم

امروز برایش خنده هایی چون گل میکنم

روزی که او رفت از همه دل بریدم

امروز بی کس نتوانم بمانم

آری آن روزها گذشت و امروز

گفتم دوستش دارم

نه، نه برای زندگی

فقط برای هم دلی

اوست که امروز شده مونسی

اوست که امروزش هست هستی

کاش حرف دلم را می فهمیدی

کاش معنی تکیه گاه بودن را می دانستی

کاش که از من به دل غمی و غباری نگیری

کاش که معنی دوست داشتنم را بدانی

بازهم میگویم دوستت دارم آشنا جان

تو کوهی را میمانی برایم آشنا جان

معذرت که این همه بی حیایی کرده ام

عذر خواهم اما میزنم حرف دلم

دوستت دارم ای جان، ای دلم

                                         ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در یکشنبه 20 آذر 1390 ساعت 22:32 توسط هیچ کس| نظرات()

شاه معر معرهای هیچ کس

دستم بر قلم نمی لغزد

نمی دانم چه شده هر چه هست بد شده

معردانیِ دلم بی حرف شده

ابرهای سرم به گمانم بی بار شده

اصلا شاید حالم خوب شده

خوشحال مشو تو ای آشنا

می دانم خوب نشده

می دانی که این معر تمام نشده

گر ندانی ابلهی

چرا که این معر است که قلم شده

زیرا این کلامم شاه معرِ معرهایم شده

گفتم بنویسم تا کس نگوید

این هیچ کس هم فنا شده

دوستدار همه ی آشنا ها، هیچ کس

( بخندید که خنده هر درد بی درمان را دواست

امشب دلقکی نقشِ پربار ماست )

                                                 ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در شنبه 19 آذر 1390 ساعت 22:30 توسط هیچ کس| نظرات()

دل دیوانه

دوباره دلم گرفته

ایرادی نیست بر این دست بسته

کمر همت بر سنگ شدنش بسته

نمی داند که فقط خود را گول زده

آخر گوشت کجا به سنگی گراییده

تلاشی بی ثمر

همتی بی هدف

ببین چه ها که بر سرش نیاورده

روزگاری شاد بوده

چرا که او را با عشق، سر و کار بوده

مدتی بعد زخمی برداشته

چرا که ز عشق خنجر خورده

امروز هم که نیمه جان مانده

بس که خون آبه گریسته

شدم از دستش دیوانه

بس که حماقت کرده

روزگاری به او گفتم ببین این نشانه

این عشق تو نیست بیچاره

دل به دریا زد و گفت یا این صحیفه

یا به الله مرگ را میکنم چاره

گفتمش آخر تو، ای پتیاره

گشته ای منزلگهِ این عشق بدکاره

گفت دم فروگیر تفاله

من میدانم کار خود صد باره

میدانم که روزی میشود این بند پاره

اما دوستش دارم به این دم همواره

دست فروکش از منِ بیچاره

نمکدانت بی اثر شده دیگر، ای عقل دیوانه

                                            ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر 1390 ساعت 22:51 توسط هیچ کس| نظرات()

اشک حرف ها ...

گَه گُداری که دلم می گیرد

چشمم به بارانی می ریزد

بارانی با قطره هایی ریز و شور

بارانی گرم و پر زِ شور

قطره هایی که به نظر دریاست

دریایی که زِ غم پا برجاست

به گمانم این قطره ها اشک است

به گمانم یک دانه ی آن کلّی حرف است

اولی می آید که بگوید : دوستت دارم

دومی که آمد می گوید : دلِ تنگی برای تو دارم

سومی می گوید : هنوز چشمی به راهت دارم

چهارمی : به بی محلی هایت دگر عادت دارم

پنجمی به بعد فقط می آید و هیچ حرفی ندارنم

جز آخری

این یکی خود حرفی پر ز رنج و درد دارد

که ای کاش این همه ما را فدا نمی کردی

ای کاش به ما هم رحمی می کردی

این همه که می گریی کاش ما را جمع می کردی

وَز وجود ما درخت دل سبز می کردی

********************

بیچاره اشک، تو که با خبری

که در نگاه من، هرز آبی بیش نمی آیی

هرز آب که نه، اِبرازِ عشقی

اما جان تو برایم نمانده پیاله ای

                                  ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در سه شنبه 15 آذر 1390 ساعت 18:49 توسط هیچ کس| نظرات()

بوسه

شاعری گفت عشق یعنی یک بوسه

عشق یعنی گرفتاری دو لب در شب به یک باره

امان از دستِ ماعر، می گوید :

عشق یعنی یک بوسه

بوسه ای درست در روی پل های پاره

بوسه دارد چهار حرف

ب : باختن دل

و: وای از حال آدم

س: سُریدن در غم

ه: هفتاد بار لعنت

بوسه شروع ایست برای عاشق شدن

بوسه کلید قلب است تا آزاد شدن

بوسه یعنی گرفتار یار شدن

بوسه یعنی پر ز خالی شدن

بوسه ای میچینی از دو لب

بی خبر از بی حالیِ تن

بوسه بی آغوش نمی شود

آغوش نباشد بوسه با دوام نمی شود

بشنو از من تو، ای دریوزه

آغوش باز کن هر روزه

بوسه ای بچین زان لبان افروخته

امید که باشد هر روزه

اما بدان هر کدام را هست ختامه

پس دل مبند حتی بر ژاله

لبانت را مکن هرزه

تا توانی بچین ز باغِ لبِ یار هزارها بوسه

                                             ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در یکشنبه 13 آذر 1390 ساعت 09:36 توسط هیچ کس| نظرات()

خدایا درود

درود بر خداوندگار عالم

او که هست برتر از هر چه آدم

سلامی بر تو دارم، خدایم

حرفی تکراری برایت دارم، خدایم

گاهی می پیچم به خود از دردم

می ترسم درد بماند تا هستم

خدایا رسم تو چیست برای این همه آدم

خدایا تو را چه کار است با این آدم

سیبِ هوسش خورد حضرتِ آدم

تنبیهَش کردی با تبعید به این عالم

تا اینجا شکوه ای ندارم

تا اینجا گِله ای ندارم

همین که از تو دور کرد ما را این عالم

بس است برای هفت پشتِ حضرتِ آدم

اما بقیه ی دردها چرا دادی به ما

چه دردی؟!!! گویم به شما

خدایا یک نفرین روا داشتی برما

آن هم کاشتنِ عشق بود در دلِ ما

می گویی که محبت است نه درد برای ما

گویمت چرا نفرین است بر ما

در یک نظر عاشق میشویم

در دل میکنیم باز

میکنیم چراغ عقل را خاموش

در گذر زمان ز کف میدهیم هرچه که داشتیم

مال، عشق و حتی تورا

بعد این عاشقی می شود درد ما

بعد این عشق می شود دین ما

می سوزیم و می سازیم با درد خویش

میمیریم از کارهای خویش

همین جا می بندم کلام خویش

همین جا بس میکنم  عرض خویش

میدانی که چه کردی با ما

میدانی که عادلانه نبود کار شما

میدانم که میدانییییییییییی

زیرا که هر روز چشمم که گریان است را میبینی

شاید هزاران چشم به سان من میبینی

خدایا این نیست رسم انصاف

درد دور بودن از تو کم بود

که درد نبود یار نیز بر آن افزود

درد زندگی کم بود

که درد بی کسی بر ما دوید

خدایا به نظرم اشتباه کردی

نباید در گِلِ ما می دمیدی

حیف آن همه ربوبیت اتت نبود

که ساختی با ما خراب

فکرنکردی نداریم ظرفیتِ این دل را

نخواستی ببینی کمبودهای ما

خدایا کفر نمی گوبم  به درگاهت

اما باور کن جایی ندارم جز سرایت

چیزی می گویم به تو ای آشنا، ای خدا

عشقت بیشتر بود ز پیاله ای که بود در دلِ ما

                                            ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 22:49 توسط هیچ کس| نظرات()

غصه مخور

غصه مخور، درد مکش

بیا و با من نخی سیگار بکش

از حلق که بگذرد دودش

آسان میکند اندکی روانِ دوستش

خرده مگیر بر من، درگذر

این عاقبت من بیچاره بُوَد

چون که ندارم هیچ لیاقتی

خود نشانده ام با این پاپتی

سیگار تنها یار من است

وفادارتر ازهر کسی در روزگار من است

بوسه از لبش میگیرم

لب که نه از فیلترش بوسه ای می گیرم 

می سوزد به پای من

 اما ندارد هیچ شکوه از کار من

می سوزد و می سازد

فندکم را گرم در آغوش می پذیرد

تهِ نگاه هر دو چیزی میبینم

یکی می گوید میکشم تو را عقده ای

دیگری میگوید کمکت میکنم عمده ای

( خودم واسه خودم دست میزنم و گل میدم به خودم چون میدونم کسی بهم آفرین نمیگه واسه این معر. )

                                         ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 21:45 توسط هیچ کس| نظرات()

دارم !!!

دستانی دارم خسته

از بس که تنها مانده

دلی دارم شکسته

از بس که دست ها دیده

چشمی دارم نخفته

از بس که عشق ها دیده

گوشی دارم کر شده

از بس که دوستت دارم را شنیده

سری دارم ترکیده

از بس که فکر کرده

یادی دارم که چرک شده

از بس که آدم از آن رد شده

این همه دارم و هیچ ندارم

خوشحالم، هیچ غمی شاید ندارم

آه نههههههه، الا یکی، یکی دارم

اینکه شما را دگر در بر ندارم

خدا داند و بس که چه میکشم

اما بدان که ز عشقت جورکِشه دو عالمم

بدان که هر جا که باشم

یا هر سخن که بر کاغذ بِنگارم

در آن حرفی از تو میزنم

بدان که تو را دنیا کرده ام

بدان که تو را خدا کرده ام

بدان که تو را از لیلی برتر کرده ام

بدان که خود را ز فرهاد بد بخت تر کرده ام

من تیشه ای بَهرِ تراش سنگ دل ندارم

اما نرم میکند این سنگ را قلمم

من کاری در این وادی ندارم

اما حیف، بختی جُز بودن ندارم

                                            ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در شنبه 5 آذر 1390 ساعت 20:32 توسط هیچ کس| نظرات()

ابر بیچاره !!!

چند هفته ایست که هوا پر ز ابری ست

در نظرم دو هفته ایست که آسمان ابری ست

یک روز ساکت و خاموش است

و روزی نالان و شاکی ست

یک روز می بارد تا بکُشد نفس جوی

یک روز آرام می گیرد تا نفسی بکشد جوی

امروز دیگر نشانی از عشق در او نیست

امروز ناله از درد یار بر او نیست

قلبش یخ زده انگاری

آخر امروز اشک هایش برفی ست نه بارانی

دلم برایش می سوزد در این تنهایی

چون او چون من هیچ نمی شود خالی

بیچاره، دلدار که ندارد هیچ

ماموری دارد باد پیچ

بادی تازیانه زن بر کمرش می کوبد

که برو تو را اینجا کاری نیست تا ابد

به گمانم آن اشک ها و این برف ها

همه از زخم درد این تازیانه ی بی رحمی ست

به گمانم دل او هم از خدا کمی شاکی ست

نه "مِی" ای دارد و نه شادی

نه حتی یک روز آفتابی

همه دنیایش پر ز خالی

آه چه بد است آن هوای بارانی

و چه بدتر که باشی شاکی

اما نتوانی حرفِ دل بر دلدار زنی

                                             ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در جمعه 4 آذر 1390 ساعت 16:14 توسط هیچ کس| نظرات()

قالی زندگی ...

درود بر تو آشنا

که مثل من مانده ای تنها

آری زندگی بافتن یک قالی ست

اما انجام یک اشتباه کافیست

گر به هنگامه ی چُرت ظهرانه درب نبندی

کودکی نادان و گستاخ مینشیند بر دارِ قالی

قیچی اصلاح نخ که داریم دراین کارگاه پوشالی

می شود راهی برای انتهای زحمت و مرگ قالی

همه داریم یک نوع لغزش

آن هم  اطمینان از چِفت بودن درهای دل

تا نشاید کودکیِ این و آن

بپرد بی خبر در خانه از خیابان

آری ما بافنده ایم

اما حیف که همیشه در کنارِ گذشته ایم

ترس از نبستن درب و خرابی هایی دگر

خواب رُبوده از چشمانم دگر

هماره چشمانم مانده بر دار

هماره از خود می پرسیم اشتباه من کجاست

اما چون بنگری میبینی داری جواب

آن هم این است قالی را بکَن زِ دار

تار و پودی تازه زَن

این بار با موسیقی شانه زن

تنها و بی کس مانده ای

یا با حور و مَلَک بافته ای

این است پاسخ جانِ من

این است راه چاره جانِ من

                                      ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر 1390 ساعت 01:03 توسط هیچ کس| نظرات()