چرک نویس من ...

عشق یعنی خون دل یعنی جفا

... نه

سال نو شد،  دل نه

زمین سبز شد، ما نه

یخ آب شد، ما نه

آسمان آفتابی، ما نه

ابرها بهاری، ما نه

فاخته عاشق شد و ما نه

پرستو مادر شد و ما نه

ایام به کام شد، ما نه

شراب تمام شد، ما نه

مست عیان شد، ما نه

قصه خراب شد، ما نه

یار صفا شد، ما نه

آری اندوه دل یار تمام شد و ما نه

این همه نه با دلم می گوید

همان هیچ کس پار مانده ام

همان معرگوی بی کله

همان عاشقِ خانه سوخته

همان هیچ و همه کس

(سلام به همه ی دوستان خوبم، بعد از مدتها بالاخره تونستم چند خطی معر بنویسم، از تمام کسانی که تا امروز بهم سر میزدن و به یادم بودن تشکر میکنم.

راستی سال نو با این که دیر شده واسه تبریک مبارککککککککککککک)

                                     ماعر : هیچ کس




+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین 1391 ساعت 23:50 توسط هیچ کس| نظرات()

...باشه پاینده

زمانه زمانه ی شادیست

دوران دوران خوشحالیست

مردی با قد یک و نیم وجبی

ایستاده در جناه ما اونم سینه سپر و جون به کف

هر روز که نطقی داره

 نمیدونی چه ها در کلام نداره

مشتی دُر و گوهر شاید زمرد یا اصلا نه برلیان

می ریزه بلکه هم می بارد اینا از اون مبارک دهان

روزی سقلمه ای به اعراب

روزی شتلی به احضاب

یک روز آب صادر می کنه

و روزی سیب زمینی وارد

روزی مردم را امت می خونه

روزی خس و خاشاک می بینه

روزی بر گور کوروش میزنه چنگ

و روزی میگه نماینده امام زمونه

معاون هایی دارد اونقدر خوب،

در حد دیوانه

یکی دیپلم نشده استاده

یکی کُسی نشده پُر ز جنجالِ

از بحس دور شدم من بیچاره

بر می گردیم سر همون محاسن که میشمرد این دیوانه

الفاضی جالب داره در هر مکان

بر مثل هم که شده نوشتم اندکی ز آن

اولی سخنی برای حُسنِ خطام

آن مَمَ ها را لولو ِ بُرد

البته منظوری جز خواب دیدی خیر باشه، نداشته

دومی کلامی برای بی جواب

یک کلام هم در آمد از دهانت ای مادر عروس

البته اینجا هم بنده خدا قصدی نداشته

به نظرم دیگر مثال بس است

آخر هر چه بگویم کم است

ترسم ز روزی که ترک پست کنه

ترسم اون روز این دلقک خداحافظی کند

دگر در جمع این ملت نیاید

دگر موردی برای خندیدن نباشد

دعا میکنم به درگاهت ای خدا

میستاید این بنده، تو را

کاش تا انقلاب مهدی همین طوری بمونه

نه نون می خوایم نه دنده

فقط احمدی باشه پاینده

احمدی هستش دلیل خنده

با اینکه تخم مرغ شده انداره گوشت بنده

با اینکه یک دلار شده حقوقِ سال یک نویسنده

با اینکه طلا شده گرون مثل خون بنده

با اینکه لباسام از گرونیِ پودر بو گرفته

با اینکه هستیم گشنه

با اینکه در کل تو مملکت ریده

اما با این همه به خنده هاش می ارزه

                                              نویسنده: هیچ کس




+ نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن 1390 ساعت 00:49 توسط هیچ کس| نظرات()

درد بی دردی من

تا سحرگاهان بیدارم من

با تو یا تنها من

خاطراتی نه آنقدر دور که بگذرد

یادی نه آنقدر کهنه که دیده نشود

می آید و میگذرد

منظورم همین چند شبی ست که از سر گذراندیم

همان شب ها که تا سحرگاه در کنار هم بی خوابی کشیدیم

شب هایی که در صورتم نگاه میکنی و میخندی

وقت هایی که این جان را شاد میسازی

راستش به گمانم در دلم جای خاصی داری

بهتر که بگویی دلم را خوب فتح کردی

خانه ای برای دیدن

سرایی برای عشق ورزیدن

اما حیف که نمی شود گفت این حِس را

باید حبس کنم این همه حرف را

آخر بین ما هست مرزی

مرزی به نام دوستی

گاهی لعنت میزنم بر این خط کشیدن

گاهی هم نا سزا میگویم بر خویشتن

"دوستت دارم" حروفی زیبا دارد

اما گفتنش دستِ کم خطر دارد

میترسم که بگویم حرف دل را

میترسم که بشنوم جواب بد را

ترسم از "نه" شنیدن است

بیم من از دست دادن است

نمیدانم چه شده با من

ولی در کنارت بودن آرامش است برای من

تحمل عاشق شدن هست

اما دل برای شکستن نیست

شاید بگویم حرفم به تو

اما احتمالا ز دست میدهم حضورِ تو

آخرش نمیزنم هیچ حرفی با تو

آخرش میخورم غصه رفتن تو

بیخیالی طی کردن چون درسِ هنر است

که در امتحانش نمره ام صفر شده است

چه کنم با این دل بی افصار

نمی شود کاری کرد با این بد رفتار

بند بندش ز عشق سرشته اند

خط خطش را به مهر آب داده اند

چه بگویم بیش از این

هر چه بگویم باطل است

این طرز رفتار به گمانم نیست چیزی

جُز دردِ بی دردیِ من

                                                  ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 01:40 توسط هیچ کس| نظرات()

روز ورود است امروز...

امروز را در سِجِلی ثبت کردند

با خوشحالی زیاد هلهله بر پا کردند

بیست و هفت دی ماه چشمم به جهان روشن کردند

بیست و هفت دی ماه شاید مرا نفرین کردند

آری تولدم رسیده از راه

آری زادروزی که شده پر از کاه

بچگی هایم را به یاد دارم

جشن های بیست و هفت دی ماه را به کام دارم

آن روزگاران جشن ها زیبا بود

آن زمان دل پر ز شادی بود

حیف و صد حیف زین روز

که اینک شده غمین روز

نگریستم به فصل های آخر

چند صباحی ست که این روز ندارد هیچ رنگ

نمیدانم چرا اما 27 شده ننگ

روزی که باشد این روز

غصه دار می شوم بیش از هر روز

خمود و بی حال و کوژ

می نشینم در سرا با پشتی غوز

افسوس می خورم بر این روز

ناراحتم چرا آمدم به دنیا، امروز

هیچ کس است و دنیایی پر ز چرت

هیچ کس است و روزهایی همه پِرت

کاری نمیتوان کرد جز قبول این روز

پس خویش را تهنیت گویم در این روز

خوشحالم چون هیچ کس ام

نیک روزم چون فارغ ز غمم

پس زیباست امروز

پر ز حال است امروز

شمع ها را فوت می کنم، من هیچ کسم

چون که مثل هر سال خول می شوم، چون هیچ کسم

( بله درست متوجه شدین روز تولدمه، گفته باشم کیک نمونده چون شما آخره جشن رسیدیناما واسه اونایی که کادو میارن کنار گذاشتم

حالا همه دست دست دست، جونه ننه اقدس، اقدس بلایه ماله... ااااااا معذرت اشتباه شد جای این شعر این جا نبود باید میگفتم : تولد تولد تولدم مبارک، مبارک مبارک تولدم مبارک، میام شمعا رو فوت میکنم تا صد صال زنده باشم)

                                                   ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی 1390 ساعت 23:40 توسط هیچ کس| نظرات()

عاقبت خدا داند و بس

روزگارم شده رویا سازی

یادم رفته کی بودم در آزادی

چنگ زده ام به هر فالی

قبول کرده ام حرف هر رمالی

این قدر بوده ام در این وادی

که به گمانم خودم شدم سر تا پا رَمالی

به هر که رسیدم کردم نیتی

قبل هر فال نام تو بود بر هر نیتی

فال که بود با هر وسیله ای

میگفت از روز خوش و عاشقی

که تو مرا دوست داری !!!

که تو قد و بالایم را می ستایی !!!

اما هرچه میدیدم نبود واقعی

آخر من ندیدم در تو هیچ اثری

اگر دوست داری، پس چیست این کم محلی

اگر دارم قد و بالایی، پس برای چه میکنی دهان کجی

زدم بر حافط تفاعلی

آن بنده خدا هم گفت همچین حرفی

اندک اندک احساسِ شیر شدنم می گذارد رو به فزونی

نیمه شکسته دارد می آید فکری

فکر گفتن به تو

که بدانی دلداری

که بدانی مهر من با خود داری

نمیدانم چه شده

اما با ورود این فکر در سرم

جانم به لب می رسد و بازهم میترسم

عاقبت خدا داند و بس

سرانجام او رقم می زند، نه هیچ کس

                                              ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در پنجشنبه 22 دی 1390 ساعت 00:53 توسط هیچ کس| نظرات()

مو، گیسو، زُلف، کمند

چندیست که این دیده شما را ندیده

چندیست که این دل از دوری شما گشته پاره

چندیست که دیگر این ماعر هم بی قافیه شده

آری چندیست که این سخنم بی مزه و مسخره شده

آری میدانم که "چندی" شاید زیاد نیست

اما باور کن دگر حوصله ای برای تنهایی نیست

روزگاری که زلفت به سان آفتاب بود، زیبا بودی

امان از امروز که زلف هایت شده دریایی، دیوانه ام کردی

امروز که طنابِ پر ز موج موهایت می افشانی

امروز که هر چه بیشتر مرا بر گردشان می گردانی

نمی دانم میدانی که تا چه حد در نظرم زیبایی !!!

نمیدانم میدانی که تا چه حد دوستت دارم!!!

چه بدانی و چه ندانی

به اندازه ی تارهای سَرَت دوستت دارم

کاش میشد در کمند گیسوانت دستم لرزان کنم

کاش میشد بهر دوای دل گیسوانت را افشان کنم

کاش میشد بهر اندکی عاشقی سر به بادِ آنها دهم

کاش میشد بوسه ای از میانه ی آنها به یغما بَرم

آری کاش میشد که بگویم تو را دوست دارم    

مو، گیسو، زُلف، کمند یا هرچه که می خواهی بگو

اما از ریزششان گله ای نگو

نسیب من بیچاره همان هاست که میریزند

مرهم زخمِ تنم همین هاست که میبینی

نفس این جانِ خسته همین هاست که تو داری

عمر این پیر خرابات همان هاست که تو به دور میریزی

خیلی دلم می خواست که توانی بود برای گفتن

آرزویم شده که کسی باشد حتی برای شنیدن

شنیدن و گفتن از دوست داشتن

گفتن حرف دل برای بیرون ریختن

گفتن دوستت دارم بدون ترسیدن

ترسیدن از نه شنیدن

یا حتی ناراحتت کردن

اصلا بهتر است بی خیال شدن

چون میدانم می اُفتم آخرش به شکر خوردن

                                       ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390 ساعت 00:44 توسط هیچ کس| نظرات()

چرتکه ...

دست به گریبان زندگی

پا بسته به این دار فانی

چرتکه ای دارم دستی

دو مهره در قسمت بالایی

و بقیه مانده اند در گودی

می گذرد افکار پوشالی

که چه کار است با زندگی

هر چه فکر میکنی گیج تر می شوی

هر چه بیشتر میگردی گُم تر می شوی

نه راهی میبینی و نه چاهی

نه حتی چیزی بهر کاری

شنیده ایم از کودکی

که دنیا دارد خدایی

خدایی پُر ز هر چی

خدایی که خداست در حسابگری

زندگی را ساخته با قانونی

قانونی که می شود گفت هست حسابی

دارم یک سوالی !!!

خدایا قسم به جان آدمی

خودت میدانی ؟

چرتکه ای که دارم، ساخته شده بهر حسابی

ولی به نظرم زندگی، نه چرتکه ای دارد و نه حسابی

خدایا این حرف ها را کفر نپنداری

اما از این زندگی نیستم رازی

زندگی ام پر شده ز مشکلاتی

که ندارم برایشان هیچ راهی

نمی دانم که هنوز چرتکه داری

یا پیش رفت کرده ای و ماشین حساب داری !

شاید داری نموداری

سینوسی و یا شاید کُسینوسی

اما هر چه هست من ندارم علمی

تا حساب کنم هیچ اندازه ای

خدایا چرا پیشرفت کرده ای؟!!!

خدایا چرا کارم سخت کرده ای؟!!!

مانده ام بزنم به گردنت یا نه

اما هرچه هست مارا با تو هست سر و کاری

هرچه هست جایی داریم در آن دستگاه حساب الهی

میدانم حسابت با چرتکه ای که داری

یا احتمالا ماشین حساب، پس از عصر ترقی

هر دو شان متمایز از این ابزار انسانی

لطفا، خواهش میکنم از تو ای خدای ریاضی

اندکی حسابت را برگردان به سمت خوشحالی

مقداری حساب کن بهر خوش یُمنی

بده به ما فرمول یا معادله ای

بلکه رفوضه نشویم در امتحان زندگی

شاید که ما هم قبول شویم با یک تقلبی

شاید که ما هم راهی یابیم به کام یابی

                                                   ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در پنجشنبه 15 دی 1390 ساعت 23:22 توسط هیچ کس| نظرات()

چشم هایت...

چشم هایت زیباست

به گمانم اندکی شبیه مارال هاست

چشم هایت به سان یک موج در ابرهاست

به اندک بادی میرقصانی

و گه گاهی به تند بادی میگریی

چشم هایت دریچه رویاست

رویای یک دریا که شورباست

تو اشک میریزی و نمیدانی

نمیدانی که غزالی زیبا را برایم میمانی

چشم هایت خون بارش میکند

و قلب من ناخودآگاه برایت میگیرد

اندوهی پر ز افسوس

ناله هایی بی صدا

ولی باید تن داد به این نفرین

عاشق شدن و سوختن و عادت کردن

نمیدانم بگویم یا نه

اما جانِ تو، فکر میکنم حیف آن چشم هاست

شب و روزت بی ثمر تلخ کرده ای

بی خود دیده ات را پر ز اشک کرده ای

دلم نمی آید که نگویم

بازهم از افسون چشم هایت میگویم

کاش میدیدی که چون چشم هایت، دوستت دارم

کاش میفهمیدی که هر اشکت را ارزش ها قائلم

کاش فقط یک آنی

از سواری بر خرت بی خیال شوی

                                           ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در یکشنبه 11 دی 1390 ساعت 00:53 توسط هیچ کس| نظرات()

ایران است و یک یلدا

پاییز به سر انجامش نزدیک است

فصلی که همه رنگ بود و زیبایی، رو به پایان است

روزهایی کوتاه و شب هایی بلند

بلندی شان به اندازه رنگ هاشان زیباست

دگر برگ ریزان نیست

عاشقان دگر جایی برای عبور از برگ ها نیست

قدرش ندانستید و اینک دگر نیست

خوش باد آن روزها که دیگر نیست

روزهایی پر ز ابرهای بارانی

روزهایی که می شود زمستانی

همین حالا دل ها یخ کنید

تا به سرماها عادت کنید

برف هایی سنگین در راه است

پاروها را برپا کنید

زمستانِ سفید، اما مرده می آید

پس رختی گرم بر تن کنید

اما پیش از آن اندکی درنگ، آخرش باید حال کنیم

آخر اینجا باید یلدا را پر رنگ کنیم

یلدا هنوز در پیش است

شبش طولانی و پُر زِ عیش است

کاسه های شراب بالا بَرید

بر سلامتی ها، بر هم زنید

اندکی بعد هندوانه یا اناری بشکنید

 آجیل را چاشنی اش کنید

گرما که گرفت بالا

شیخ غزل، حافظ صدا کنید

گلی چینی زان دیوان را شروع کنید

هر مصرَعش نغمه ای فریاد کنید

اینهم که تمام شد، دست و پا بر زمین کوبان کنید

آنقدر برقصید تا رقاصه شوید

آنقدر بخندید تا دُردانه شوید

آری پاییز را با بزم خود، پایان دهید

تا ((خدا یا اهورا)) شاد کنید

این روز مبارک باد بر شما

روزگار نیک باد بر شما

ایرانی است و یک یلدا

ویران نکنید این روز را

ایران باشد تن ما

این عید بُوَد از جانِ وطنِ ما

بر جهان بتابانید این همه را

تا ببینند این است ایران ما

یلدایتان پُر نور

یلدایتان پیروز

                                            ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در دوشنبه 28 آذر 1390 ساعت 23:08 توسط هیچ کس| نظرات()

دلقک تلخندها

این دفتر دل که بود نا نوشته

به دست تو شد پر چو برکه

دفتری صاف و بی رنگ بودم

با آمدنت مواج و آبرنگ شدم

با رفتنت بی حال و سیاه شدم

کوتاه و مفید گفتم این واقعه را

اما حرفی هایی بین این سه هست

تو بدان

تو بدان دنیایم نیست این شِش کلام

تو بدان با رفتنت، ماعر شدم

مایه ی خنده های این و آن شدم

دلقکی قهار شدم در این سیرکِ زندگی

مردم را ترکاندم، با تلخند خویش

به نزد طبیب رفتم

طبیب که نه، دکتر دیوانه ها

به گمانم خود دیوانه بود

گفتم حرف های دل به او

پختم زمان را نزد او

گفت بشنو این جانم

فلان سیرک آمده به شهر

دارد دلقکی بس شوخ و شنگ

گر ببینی، روده بُر و سیر میخندی از دست وی

بس که دارد مسخره بازی بی خجل

آری او می دانست درمان چیست

اما نمی دانست درمان گر نیست

گفتمش دکتر جان نا طبیب

ای دیوانه ی نا نجیب

آن منم

این دلقک بامزه، خودم

حرفش پس گرفت

شاید فاجعه را تازه اینجا گرفت

گفت که به راستی کوزه گری

پس چرا از کوزه شکسته دل نمیکنی

گفتمش باشد ای طبیب

ولی کوزه ای هم نیست وَر این غریب

هیچ نگفت و نسخه اش نوشت

مثل همیشه مشتی مهمل و قرص و دارو دوا، نوشت

                                             ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر 1390 ساعت 00:38 توسط هیچ کس| نظرات()

ماست و نعنا

دوست داشتن به چه معناست

برای کودکان شاید ماست و نعناست

برای بزرگان حتما یک دنیاست

برای من نیز چنین است

هم ماست نعنایی و هم کلی دنیاست

برای من دوست داشتنت بیشتر از این حرف هاست

هنوز طنین صدایت بیشتر از هََزارهاست

هنوز خنده هایت زیباتر از صدف هاست

هنوز چشم هایت زیباتر از غزال هاست

هنوز گیسُوانت بهترینِ یال هاست

و هنوز دلمان خانه شماست

هنوز فکرمان با شماست

هنوز روی تنمان جای پای شماست

هنوز چشمانمان چشم به راهه شماست

و هنوز دوستت دارم، عاشق شماست

هنوز دوستت دارم حرف ماست

هنوز دنیای ما از بهر شماست

هنوز کلامی ندارم

چون دوستت دارم سزاوارِ شماست

چون این ما گدای عشق شماست

                                                           ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در سه شنبه 22 آذر 1390 ساعت 23:21 توسط هیچ کس| نظرات()

میزنم حرف دلم خواه بشنو خواه نههههه

روزی که یار رفت قسم بر مرگ خوردم

امروز که مدتی می گذرد هنوز مانده ام

روزی که او رفت قسم بر کشتن دل خوردم

امروز اما دل، زنده تر نگه داشته ام

روزی که او رفت هیچ خیال آن همه آوار نبودم

امروز هر کدام از آن بلوک ها به سویی پرت کرده ام

روزی که او رفت گفتم عاشقت هستم

امروز میگویم دوستت دارم

روزی که او رفت خون گریه می کردم

امروز برایش خنده هایی چون گل میکنم

روزی که او رفت از همه دل بریدم

امروز بی کس نتوانم بمانم

آری آن روزها گذشت و امروز

گفتم دوستش دارم

نه، نه برای زندگی

فقط برای هم دلی

اوست که امروز شده مونسی

اوست که امروزش هست هستی

کاش حرف دلم را می فهمیدی

کاش معنی تکیه گاه بودن را می دانستی

کاش که از من به دل غمی و غباری نگیری

کاش که معنی دوست داشتنم را بدانی

بازهم میگویم دوستت دارم آشنا جان

تو کوهی را میمانی برایم آشنا جان

معذرت که این همه بی حیایی کرده ام

عذر خواهم اما میزنم حرف دلم

دوستت دارم ای جان، ای دلم

                                         ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در یکشنبه 20 آذر 1390 ساعت 22:32 توسط هیچ کس| نظرات()

شاه معر معرهای هیچ کس

دستم بر قلم نمی لغزد

نمی دانم چه شده هر چه هست بد شده

معردانیِ دلم بی حرف شده

ابرهای سرم به گمانم بی بار شده

اصلا شاید حالم خوب شده

خوشحال مشو تو ای آشنا

می دانم خوب نشده

می دانی که این معر تمام نشده

گر ندانی ابلهی

چرا که این معر است که قلم شده

زیرا این کلامم شاه معرِ معرهایم شده

گفتم بنویسم تا کس نگوید

این هیچ کس هم فنا شده

دوستدار همه ی آشنا ها، هیچ کس

( بخندید که خنده هر درد بی درمان را دواست

امشب دلقکی نقشِ پربار ماست )

                                                 ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در شنبه 19 آذر 1390 ساعت 22:30 توسط هیچ کس| نظرات()

دل دیوانه

دوباره دلم گرفته

ایرادی نیست بر این دست بسته

کمر همت بر سنگ شدنش بسته

نمی داند که فقط خود را گول زده

آخر گوشت کجا به سنگی گراییده

تلاشی بی ثمر

همتی بی هدف

ببین چه ها که بر سرش نیاورده

روزگاری شاد بوده

چرا که او را با عشق، سر و کار بوده

مدتی بعد زخمی برداشته

چرا که ز عشق خنجر خورده

امروز هم که نیمه جان مانده

بس که خون آبه گریسته

شدم از دستش دیوانه

بس که حماقت کرده

روزگاری به او گفتم ببین این نشانه

این عشق تو نیست بیچاره

دل به دریا زد و گفت یا این صحیفه

یا به الله مرگ را میکنم چاره

گفتمش آخر تو، ای پتیاره

گشته ای منزلگهِ این عشق بدکاره

گفت دم فروگیر تفاله

من میدانم کار خود صد باره

میدانم که روزی میشود این بند پاره

اما دوستش دارم به این دم همواره

دست فروکش از منِ بیچاره

نمکدانت بی اثر شده دیگر، ای عقل دیوانه

                                            ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر 1390 ساعت 22:51 توسط هیچ کس| نظرات()

اشک حرف ها ...

گَه گُداری که دلم می گیرد

چشمم به بارانی می ریزد

بارانی با قطره هایی ریز و شور

بارانی گرم و پر زِ شور

قطره هایی که به نظر دریاست

دریایی که زِ غم پا برجاست

به گمانم این قطره ها اشک است

به گمانم یک دانه ی آن کلّی حرف است

اولی می آید که بگوید : دوستت دارم

دومی که آمد می گوید : دلِ تنگی برای تو دارم

سومی می گوید : هنوز چشمی به راهت دارم

چهارمی : به بی محلی هایت دگر عادت دارم

پنجمی به بعد فقط می آید و هیچ حرفی ندارنم

جز آخری

این یکی خود حرفی پر ز رنج و درد دارد

که ای کاش این همه ما را فدا نمی کردی

ای کاش به ما هم رحمی می کردی

این همه که می گریی کاش ما را جمع می کردی

وَز وجود ما درخت دل سبز می کردی

********************

بیچاره اشک، تو که با خبری

که در نگاه من، هرز آبی بیش نمی آیی

هرز آب که نه، اِبرازِ عشقی

اما جان تو برایم نمانده پیاله ای

                                  ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در سه شنبه 15 آذر 1390 ساعت 18:49 توسط هیچ کس| نظرات()

بوسه

شاعری گفت عشق یعنی یک بوسه

عشق یعنی گرفتاری دو لب در شب به یک باره

امان از دستِ ماعر، می گوید :

عشق یعنی یک بوسه

بوسه ای درست در روی پل های پاره

بوسه دارد چهار حرف

ب : باختن دل

و: وای از حال آدم

س: سُریدن در غم

ه: هفتاد بار لعنت

بوسه شروع ایست برای عاشق شدن

بوسه کلید قلب است تا آزاد شدن

بوسه یعنی گرفتار یار شدن

بوسه یعنی پر ز خالی شدن

بوسه ای میچینی از دو لب

بی خبر از بی حالیِ تن

بوسه بی آغوش نمی شود

آغوش نباشد بوسه با دوام نمی شود

بشنو از من تو، ای دریوزه

آغوش باز کن هر روزه

بوسه ای بچین زان لبان افروخته

امید که باشد هر روزه

اما بدان هر کدام را هست ختامه

پس دل مبند حتی بر ژاله

لبانت را مکن هرزه

تا توانی بچین ز باغِ لبِ یار هزارها بوسه

                                             ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در یکشنبه 13 آذر 1390 ساعت 09:36 توسط هیچ کس| نظرات()

خدایا درود

درود بر خداوندگار عالم

او که هست برتر از هر چه آدم

سلامی بر تو دارم، خدایم

حرفی تکراری برایت دارم، خدایم

گاهی می پیچم به خود از دردم

می ترسم درد بماند تا هستم

خدایا رسم تو چیست برای این همه آدم

خدایا تو را چه کار است با این آدم

سیبِ هوسش خورد حضرتِ آدم

تنبیهَش کردی با تبعید به این عالم

تا اینجا شکوه ای ندارم

تا اینجا گِله ای ندارم

همین که از تو دور کرد ما را این عالم

بس است برای هفت پشتِ حضرتِ آدم

اما بقیه ی دردها چرا دادی به ما

چه دردی؟!!! گویم به شما

خدایا یک نفرین روا داشتی برما

آن هم کاشتنِ عشق بود در دلِ ما

می گویی که محبت است نه درد برای ما

گویمت چرا نفرین است بر ما

در یک نظر عاشق میشویم

در دل میکنیم باز

میکنیم چراغ عقل را خاموش

در گذر زمان ز کف میدهیم هرچه که داشتیم

مال، عشق و حتی تورا

بعد این عاشقی می شود درد ما

بعد این عشق می شود دین ما

می سوزیم و می سازیم با درد خویش

میمیریم از کارهای خویش

همین جا می بندم کلام خویش

همین جا بس میکنم  عرض خویش

میدانی که چه کردی با ما

میدانی که عادلانه نبود کار شما

میدانم که میدانییییییییییی

زیرا که هر روز چشمم که گریان است را میبینی

شاید هزاران چشم به سان من میبینی

خدایا این نیست رسم انصاف

درد دور بودن از تو کم بود

که درد نبود یار نیز بر آن افزود

درد زندگی کم بود

که درد بی کسی بر ما دوید

خدایا به نظرم اشتباه کردی

نباید در گِلِ ما می دمیدی

حیف آن همه ربوبیت اتت نبود

که ساختی با ما خراب

فکرنکردی نداریم ظرفیتِ این دل را

نخواستی ببینی کمبودهای ما

خدایا کفر نمی گوبم  به درگاهت

اما باور کن جایی ندارم جز سرایت

چیزی می گویم به تو ای آشنا، ای خدا

عشقت بیشتر بود ز پیاله ای که بود در دلِ ما

                                            ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در جمعه 11 آذر 1390 ساعت 22:49 توسط هیچ کس| نظرات()

غصه مخور

غصه مخور، درد مکش

بیا و با من نخی سیگار بکش

از حلق که بگذرد دودش

آسان میکند اندکی روانِ دوستش

خرده مگیر بر من، درگذر

این عاقبت من بیچاره بُوَد

چون که ندارم هیچ لیاقتی

خود نشانده ام با این پاپتی

سیگار تنها یار من است

وفادارتر ازهر کسی در روزگار من است

بوسه از لبش میگیرم

لب که نه از فیلترش بوسه ای می گیرم 

می سوزد به پای من

 اما ندارد هیچ شکوه از کار من

می سوزد و می سازد

فندکم را گرم در آغوش می پذیرد

تهِ نگاه هر دو چیزی میبینم

یکی می گوید میکشم تو را عقده ای

دیگری میگوید کمکت میکنم عمده ای

( خودم واسه خودم دست میزنم و گل میدم به خودم چون میدونم کسی بهم آفرین نمیگه واسه این معر. )

                                         ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1390 ساعت 21:45 توسط هیچ کس| نظرات()

دارم !!!

دستانی دارم خسته

از بس که تنها مانده

دلی دارم شکسته

از بس که دست ها دیده

چشمی دارم نخفته

از بس که عشق ها دیده

گوشی دارم کر شده

از بس که دوستت دارم را شنیده

سری دارم ترکیده

از بس که فکر کرده

یادی دارم که چرک شده

از بس که آدم از آن رد شده

این همه دارم و هیچ ندارم

خوشحالم، هیچ غمی شاید ندارم

آه نههههههه، الا یکی، یکی دارم

اینکه شما را دگر در بر ندارم

خدا داند و بس که چه میکشم

اما بدان که ز عشقت جورکِشه دو عالمم

بدان که هر جا که باشم

یا هر سخن که بر کاغذ بِنگارم

در آن حرفی از تو میزنم

بدان که تو را دنیا کرده ام

بدان که تو را خدا کرده ام

بدان که تو را از لیلی برتر کرده ام

بدان که خود را ز فرهاد بد بخت تر کرده ام

من تیشه ای بَهرِ تراش سنگ دل ندارم

اما نرم میکند این سنگ را قلمم

من کاری در این وادی ندارم

اما حیف، بختی جُز بودن ندارم

                                            ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در شنبه 5 آذر 1390 ساعت 20:32 توسط هیچ کس| نظرات()

ابر بیچاره !!!

چند هفته ایست که هوا پر ز ابری ست

در نظرم دو هفته ایست که آسمان ابری ست

یک روز ساکت و خاموش است

و روزی نالان و شاکی ست

یک روز می بارد تا بکُشد نفس جوی

یک روز آرام می گیرد تا نفسی بکشد جوی

امروز دیگر نشانی از عشق در او نیست

امروز ناله از درد یار بر او نیست

قلبش یخ زده انگاری

آخر امروز اشک هایش برفی ست نه بارانی

دلم برایش می سوزد در این تنهایی

چون او چون من هیچ نمی شود خالی

بیچاره، دلدار که ندارد هیچ

ماموری دارد باد پیچ

بادی تازیانه زن بر کمرش می کوبد

که برو تو را اینجا کاری نیست تا ابد

به گمانم آن اشک ها و این برف ها

همه از زخم درد این تازیانه ی بی رحمی ست

به گمانم دل او هم از خدا کمی شاکی ست

نه "مِی" ای دارد و نه شادی

نه حتی یک روز آفتابی

همه دنیایش پر ز خالی

آه چه بد است آن هوای بارانی

و چه بدتر که باشی شاکی

اما نتوانی حرفِ دل بر دلدار زنی

                                             ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در جمعه 4 آذر 1390 ساعت 16:14 توسط هیچ کس| نظرات()

قالی زندگی ...

درود بر تو آشنا

که مثل من مانده ای تنها

آری زندگی بافتن یک قالی ست

اما انجام یک اشتباه کافیست

گر به هنگامه ی چُرت ظهرانه درب نبندی

کودکی نادان و گستاخ مینشیند بر دارِ قالی

قیچی اصلاح نخ که داریم دراین کارگاه پوشالی

می شود راهی برای انتهای زحمت و مرگ قالی

همه داریم یک نوع لغزش

آن هم  اطمینان از چِفت بودن درهای دل

تا نشاید کودکیِ این و آن

بپرد بی خبر در خانه از خیابان

آری ما بافنده ایم

اما حیف که همیشه در کنارِ گذشته ایم

ترس از نبستن درب و خرابی هایی دگر

خواب رُبوده از چشمانم دگر

هماره چشمانم مانده بر دار

هماره از خود می پرسیم اشتباه من کجاست

اما چون بنگری میبینی داری جواب

آن هم این است قالی را بکَن زِ دار

تار و پودی تازه زَن

این بار با موسیقی شانه زن

تنها و بی کس مانده ای

یا با حور و مَلَک بافته ای

این است پاسخ جانِ من

این است راه چاره جانِ من

                                      ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر 1390 ساعت 01:03 توسط هیچ کس| نظرات()

نامه ای سر گشاده

سلام ای آشنا

ای که داری با خود هنوز عشق ما

سوگند خوردم که دگر نگویم از شما

عذر خواهم، اما دل بر نمی تابد این غم شما

دگر غم نبودت را ندارد این تن ما

دگر تنگ نیست این دل ما

این همه میگوییم ما

ولی زنهار زین چشمان ما

با اینکه غصه ای نیست از شما

همچنان می بارد گَه گاهی به یاد شما

می دانم که درست نیست این کار ما

ولی کار، انگار هست از خدا

نمی دانم چه کنم تا بیرون شوی از یاد ما

نمی دانم به که پناه برم زین فشارِ آوارِ عشق شما

آشنا جان ندارم هیچ قصدی زین حرف ها

فقط می گویم تا شاید دل کمی آسوده گردد ز دوری شما

دیر زمانی ست که نشنیده صدای شما

بهانه می گیرد این کودکِ درون ما

انگار مادرش بودی شما

انگار آمالش شما بودی، شما

روزها بر می خیزد ز خواب شما

شب ها می خُسبَد به بالین با یاد شما

با خیالی واهی در بغل می کشد این متکا

با خیالی که شاید در بر گرفته شما

آشنا جان خورده مگیر بر ما

گشته ایم بدبخت پس از ترک شما

نوشتیم این نامه سر گشاده

تا شاید آرام گیرد این دل پاره

تا عِده ای سَر دهند خنده

عده ای هم شوند گرفتار غُصه

می دانم قرار است بماند نخوانده

می دانم نمی بینی این را حتی یک لحظه

می دانم بعد از این نامه

خیلی ها خُرده گیرند بر این بیچاره

اما جز این نداریم هیچ راه چاره

این هم از پایان نامه

با اینکه دارم هنوز دنیایی کلمه

اما حیف، دگر تاب ندارند این دو بنده

ماچَت میکنیم من و کودک، نخوابیده

با آرزوی اینکه باشی همیشه پاینده

دوستدار تو آشنا، هیچ کس

                                            ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در دوشنبه 30 آبان 1390 ساعت 19:57 توسط هیچ کس| نظرات()

ای دوست ...

نمی دانم چرا این همه نیش دارد حرف من

نمی فهمم چه اشتباهی دارد این کار من

آی مَردم چه ایراد دارد این سبک دوستی من

ای آشنا مگر چه خطا بود در کار من

دوستی یعنی با هم بودن

یعنی هم دل بودن

دوستی تجلی انسان بودن

دوست یار بی کسان بودن

هر دم نوایی آمد زین دل بشکسته

کجا بودی ای دوستِ دست بسته

هر دم فغانی سر دادم زین مرگِ در خانه

دوان دوان رفتی با پای شکسته

خدا داند و بس که چه ها کرده دوست با من

اما هیچ نفهمید این دوست رفتار من

یک بار نکردم گلایه از کسی

هر که رسید ملامت کرد با حرفی

من نمیدانم یا زبان این مردم نیست پارسی

یا من نفهمیده گفتم با زبانی اجنبی

                                                     ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در یکشنبه 29 آبان 1390 ساعت 03:45 توسط هیچ کس| نظرات()

راهی جان ...

قدم زدن به تنهایی

قدم زدن بی هیچ در تنهایی

بسیار سخت بُوَد هر گام که بر می داری

اصلا مگر می شود که گامی بَرداری!!!

بنگر که این تازه شروعی ایست

بنگر به آسمان که دگر نیست آبی

بنگر که تمام کرانَش را گرفته ابری

بنگر که سایه اش تا دل رساندی

تمامِ قدرت به کار بگیر در این ویرانی

تا قدمی زنی در سیاهی

اما ببین که فقط این نیست

آسمان شده بارانی تا تر کند مَردِ راهی

بارانی به زیبایی یک گریه

بارانی به زلالیِ یک بوسه

راهی جان حواست کجاست این است، پاییز!!!

راهیِ من نگاه کن فصلِ اشک این است،پاییز!!!

هرچه زودتر گامی به بیرون نِه راهی جان

تا بشنوی آن صدای مُرده برگ ها زیر پا با دل و جان

در عجبم باران گر نمی بارید

به چه سان گونه هایت " نَمی " می کشید؟!!

پیاده رفتن بی دلیل نیست شاید

در کوچه ای آن وَرتر چیزی ست شاید

اندر خیابان بعدی کسی ست شاید

تا همراهی کند تو را بی هیچ منت

شاید رضا، شاید مرغی مینا، یا شاید فقط خدا

                                                 ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در شنبه 28 آبان 1390 ساعت 01:45 توسط هیچ کس| نظرات()

سلامی دوباره

سری زدم به دکانِ دل

خریدم جوهری از رنگِ خون دل

قسم دادم بر قلم

تا بماند در دست ما

تا شاید دوباره جان گیرد طبعِ مِعرِ ما

پس از مدت ها در نظرم خوب است مقدمه با این سَطرها

سلامی دوباره دارم بر شما

بر شما که هستی آشنا

در این روزگار ما

دست ها شده بی وفا

اما باکی نیست مرا

دگر ناله ای نیست در دل ما

دگر آهی نیست بر لبِ ما

آخر دگر کاری نیست با شما

رخت مرگ از تن برون کرده این خدا

شالِ همَّت، بر زندگی بسته ایم ما

همه کس می پرسند که چرا دگر سازی نیست با شما

همه کس گویند آخر چه شد آن همه عشق شما

ندادم هیچ جوابی، نداشتم هیچ حرفی در خورِ شما

این همه روز خاموشی بود با ما

این همه روز نبود حرفی جاری در زبان ما

چرا که بر سرِ دوراهی بودم از بَرِ خدا

چرا که دگر خسته بودم از آن همه جفا

دست به آسمانُ زانو به خاک داشتیم ما

دل در گرویِ عشقی داشتیم ما

اهههه خسته ام از این ما

آخر حسرت تا به کجا

لیلی شده بود مستِ خسروها

اما فرهاد مانده بود به امیدِ طُره ها

این فرهاد، منم در داستان خویش

اوست لیلی در بر یک هم کیش

آه پرت شدم از جواب !!!

آری سخن به اینجا می رسد

این خاموشی از من نبود

چرا که افکارم در هم بود

بر سر دو راهیِ خدا

مانده بودم پاک در خفا

مانده بودم چه دارم میکنم

مانده بودم این رَه را به کجا میبرم

دگر دستم به قلم آشنا نبود

دگر دلم در سفر هم پا نبود

شب هایی که گذشت را تاراندم

روزها را فراخواندم

اینک نمیخواهم عاشق باشم

بلکه شاید دوستدار باشم

چرا که دوست داشتن بالا تر است

چرا که دوست داشتن ز صد عشق بهتر است

اینک نمی خواهم که بازگردی شما

چرا که در نظرم با او خوشبختی شما

نمی گویم که نیستی در فکر ما

بلکه تا ابد حَک شدی بر قلب ما

همچنان میمانی با نامِ عشق

اما دگر نمی خواهمَت با یادِ عشق

زین پس دوستت خواهم داشت

زین پس آرزویی پر زِ خوبی ها برایت خواهم داشت

هر جا که باشی خوش بود بر تو روزگار

اما از خدا میخواهم در زندگیت نباشد اثری از ما

این است رسم دوست داشتن

این است رسم عاشق بودن

تا تو خوش باشی من می شوم شاد

اما زین جا به بعد نخوانمت باز

حواست باشد ای یادِ ناز

گر در خیالت بر کوی ما کردی پرواز

هرگز نمیبخشم تو را با این کار

هر جا که هستی باش، اما در خیال ما نباش

                                                    ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان 1390 ساعت 23:47 توسط هیچ کس| نظرات()

آخر تنفر چرا؟!!!

امشب را مِی گُساری میکنم

امشب را به یاد تو سپری می کنم

هر چند که تو نمی دانی

هر چند که تو نمی فهمی

تا به گجا غم دارم، تو نمیدانی

تا چه حد درد دارم، تو نمی دانی

همه ساعاتم تو شدی

همه آمالم تو شدی

کاش بودی و نظاره می کردی

تا چه اندازه در دنیای منی

کاش می دانستی تا گجا در بام منی

دردی دارم که تَهَش نا پیدا

دردی دارم که درمانش نیست هیچ جا

امشب مِی می نوشم تا گویم حرف دل را

امشب مَست می کنم تا بریزم اشک ها را

ای که نداری هیچ سِنخی با وفا

ای که ندیدی در ما هیچ صفا

ورچه دل دادی بر فنا

ورچه ویران کردی فکر ما

من که داشتم دل بر شما

من که کس نداشتم جز شما

ورچه خراب کردی حال ما

ورچه تاختی بر جان ما

آرزوی زندگی با رفنت مرگ کردی شما

آرزوی بودن با هجرتت نیست کردی شما

این همه با ما کردی شما

آخر تنفر چرا

من که همه روز و شبم شده اندوه فراق شما

چه کناه کردم در حقِ شما

دل می تابد به دور افکار شما

چشمم می گرید زِ افکار شما

خدا دور مانده ز ما

آن هم شاید باشد به خاطر شما

این همه شب مرگ خواستم از خدا، وز دوری شما

اما ندیدم هیچ جوابی جز خاظرِ شما

این همه بر چنگ زدم بر سجاده ها

اما ندیدم هیچ فرج از خدا

ای که داری نداری در ما هیچ وفا

تا کجا بگویم زین جفا

تا خدا شاید بگیرد دست ما

من ندانسته افتادم به دام عشق شما

کاش می آمدی دگر بار به سویِ ما

من نمیدانم که این معرها برون آید چرا

اما هر چه هست با کار دارد با شما

ای که جان منی

ای که آمال منی

دوستت دارم به خدا

عشقت به دل دارم به خدا

گر بمیرم شاید اسوده گردم ز دوریِ شما

گر نباشم شاید آسان شود دردِ نبود شما

ای که تویی دنیای ما

دوستت دارم تا آخرِ این دنیا

                                   ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان 1390 ساعت 01:07 توسط هیچ کس| نظرات()

زمین حتی تکه قبری برای ما ندارد !!!

قلم رو به بی رنگی دارد

دفترم به انتها نزدیکی دارد

هرچه می نویسم رنگ تنهایی دارد

هر چه میگویم بویی از نااُمیدی دارد

اندیشه هایم بی تابی دارد

افکارم بی قراری دارد

دل گله از نام تو دارد

دیده در راه تو دارد

چَشم ابرهایی تیره دارد

گونه زمینی سیر زِ گریه دارد

نمیدانم این غم قصد چه دارد

نمیدانم تا به کجا راه دارد

هرچه هست با تو سر و کاری دارد

هر چه هست با تو پایانی دارد

ای دل یار قصد برگشتی ندارد

چه کنم این دل بی تو آرامی ندارد

ای نفس، دنیا با ما کاری ندارد

ای تَن، زمین دگر جایی ندارد

صحرگاه هم دگر نوری ندارد

انگار آسمان هم از ما دلی خوش ندارد

آسمانی که هیچ جای بازی ندارد

آسمانی که کاری جز گریه به حالِ ما ندارد

کوچه ها حتی تحمل بار ما ندارد

کوچه ها حتی تمایل بر ردِ پای ما ندارد

در نظرم خدا هم دیگر به ما کاری ندارد

آخر مناجات هیچ استجابتی ندارد

زمین حتی تکه قبری برای ما ندارد

ترس از این است که خدا هم از ما دلی خوش ندارد

                                                        ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در سه شنبه 10 آبان 1390 ساعت 01:29 توسط هیچ کس| نظرات()

فقط اندکی آسودگیِ روانی

شانه ای برای بارانِ دلم می خواهم

شانه ات زیر سرِ دلم میگذاری؟!!!

پارچه ای برخشکی گونه های ترم می خواهم

گوشه ای از حریرت به گونه ام میزنی؟!!!

گوشی شنوا برای شنیدن دردهایم می خواهم

گوشت به من فرا می دهی؟!!!

چشمی آشنا و بینا برای دیدن تو می خواهم

چشمت که نه اما آینه ات می دهی؟!!!

همه عمر برای دیگران بودم اما حال تو را می خواهم

با من آیا می مانی؟!!!

زیبای من، مینای من، تو خوش سیمای من، پاسخت می دانم

من ندارم ارزشت، این را خوب میدانم

اینجاست که تازه به یاد او می افتم

اینجاست که تازه راه را می یابم

اینجاست که تازه او از دردم می کاهد

اینجاست که تازه خدا را می یابم

اینجاست که تازه از او که الله است می خواهم

که ای دادار سر ما به دار، دار

که ای جانان، جانِ تنِ ما به در کن در آنی

خدایا نه شانه ای دارم و نه غم خواری

نه هدهدی و نه بوتیماری

نه یاری و نه دل داری

نه امیدی و نه زنهاری

آسوده ام کن زین بی کسی

نه سیب می خواهم و نه هوری

فقط اندکی آسودگیِ روانی

فقط اندکی دوری

دوری زِ بی وفا یاری

فقط اندکی نزدیکی

نزدیکی به تو که منّانی

فقط اندکی مردن

مردن برای مرگ این دفتر 

مردن برای بستن این دفتر 

                                      ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در دوشنبه 9 آبان 1390 ساعت 06:02 توسط هیچ کس| نظرات()

سرما انگار بر تنم راه دارد ... انگار

فصل سرما آمدست

ظاهرا فصلی جدید از غم آمدست

سرما انگار بر تنم راه دارد

سرما انگار که دلم کار دارد

ولی نه، هوا هم حالی دگر دارد

انگار دلی پر ز درد دارد

به زورِ تازیانه هایش میزند بر ما

فکر می کند سرما اثری دارد

به زورِ اشک هایش می بارد بر ما

تَر نمودن ما در سَر دارد

به زورِ بادهایش میوَزد بر ما

کوفتن بر زمین را قصد دارد

اما همه را با غمی که در دل دارم

در کفه ی ترازوی قدرت می گذارم

چیزی که می بینم این است

که قدرت غم از همه بالاتر رفته است

تنم هَماره گرم می کند

چشمم دمادم تَر می کند

پاهایم را همچنان استوار می کند

همه ی این ها برای یک هدف می کند

حفظ نیرو برای پیمودن این ره کوره می کند

نیرویی که می باید برای رسیدن به مقصد خرج کند

نیرویی که باید صرف یک کار کند

نیرویی که باید برای مردن جمع کند

در این وادی سرما زده

که همگان دل هاشان یخ زده

جایی برای سر بی سامان ما نیست

جایی برای دل بی پالان ما نیست

آخر اینان در ابتدا اند و ما آخرش هم نه

آخر اینان زِدنیا بهره ای دارند و ما نه

آخر اینان به دنیا امیدی دارند و ما نه

آخر اینان نیت به زندگی دارند و ما نه

خدایا آنها تو را دارند و ما نه

خدایا آنها از چه رو خوبند و ما نه؟!!!

آنها که قصد به زندگی دارند میبری، اما ما نه

خدایا آخر اینان از جنس آبند و ما نه!!!

خدایا آخر ما شعله وریم، اینان نه

خدایا این منم شعله وَرِ آرزوی پریدن، مگر نه

خدایا این منم پرسه زَنِ شب های غم، مگر نه

خدایا کرمی در ما کن

سرما را علاج دردِ ما کن

خدایا مذهبت را شکر

عنایتی بر این دلِ ما کن

خدایا ادعیه ام را اجابت کن

آسودگی بر این تن روا کن

خدایا این منم هیچ کس

پس مرا هیچ کن تا نبینم هیچ کس

                                          ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در شنبه 7 آبان 1390 ساعت 22:04 توسط هیچ کس| نظرات()

تیرِ عشق!!!

احساسی دارم به مانند درد

احساس میکنم که کمی می گیرد درد

احساس میکنم که آسیب دیده

احساس میکنم از تنگی کمی چروکیده

احساس میکنم دلم زخمی برداشته

احساس میکنم در دعوا تیر بر دل نشان رفته

احساس میکنم که تیرش به جای سر به دل خطا رفته

احساس میکنم که تیر بر دلم نشسته

احساس میکنم که تیر کارش را کرده

احساس میکنم که تیر بوده به زهری آقِشته

احساس میکنم که هدفش به سر انجام رسانده

آری تیر مرا عاشق کرده!!!

حال این بی مروت دل میزند پرپر

زین زخم که بر صورتش تیر نهانده

این بی چاره دل می شود هر دم تنگ

زین غم که تیر بر تنش نهاده

این بیکاره دل رمق ندارد دیگر

زین همه درد که تیر بر دوشش نهاده

آری دل کم آورده

دورانی بی قرار در دوره دارد

دورانی بی فرار در دوره دارد

از دردی عجیب، خود پیچیده دارد

وز باری عظیم، قد خمیده دارد

او زخمی ز تیر بر گرده دارد

او دردی ز تیر در خاطره دارد

آری او در شُرُفِ مرگ است

طبیبی حاذق بر بالینش آمد

گفت هیچ درمانی نیست کارآمد

الا دو چیز!!!

اولی رسیدن و بوسیدن دلدار

دومی مردن و بوسیدن دادار

ماندن و بودن در بر دلدار

یا پرواز و رسیدن به عرش دادار

آری چاره اش مردن است نه وصال

آری مداوا می شود با دیدار جانان

آری که راحت می شود زین بار در بر جانان

آری که آزاد می شود زین بند در ره جانان

                                                  ماعر: هیچ کس




+ نوشته شده در جمعه 6 آبان 1390 ساعت 03:37 توسط هیچ کس| نظرات()