سری زدم به دکانِ دل
خریدم جوهری از رنگِ خون دل
قسم دادم بر قلم
تا بماند در دست ما
تا شاید دوباره جان گیرد طبعِ مِعرِ ما
پس از مدت ها در نظرم خوب است مقدمه با این سَطرها
سلامی دوباره دارم بر شما
بر شما که هستی آشنا
در این روزگار ما
دست ها شده بی وفا
اما باکی نیست مرا
دگر ناله ای نیست در دل ما
دگر آهی نیست بر لبِ ما
آخر دگر کاری نیست با شما
رخت مرگ از تن برون کرده این خدا
شالِ همَّت، بر زندگی بسته ایم ما
همه کس می پرسند که چرا دگر سازی نیست با شما
همه کس گویند آخر چه شد آن همه عشق شما
ندادم هیچ جوابی، نداشتم هیچ حرفی در خورِ شما
این همه روز خاموشی بود با ما
این همه روز نبود حرفی جاری در زبان ما
چرا که بر سرِ دوراهی بودم از بَرِ خدا
چرا که دگر خسته بودم از آن همه جفا
دست به آسمانُ زانو به خاک داشتیم ما
دل در گرویِ عشقی داشتیم ما
اهههه خسته ام از این ما
آخر حسرت تا به کجا
لیلی شده بود مستِ خسروها
اما فرهاد مانده بود به امیدِ طُره ها
این فرهاد، منم در داستان خویش
اوست لیلی در بر یک هم کیش
آه پرت شدم از جواب !!!
آری سخن به اینجا می رسد
این خاموشی از من نبود
چرا که افکارم در هم بود
بر سر دو راهیِ خدا
مانده بودم پاک در خفا
مانده بودم چه دارم میکنم
مانده بودم این رَه را به کجا میبرم
دگر دستم به قلم آشنا نبود
دگر دلم در سفر هم پا نبود
شب هایی که گذشت را تاراندم
روزها را فراخواندم
اینک نمیخواهم عاشق باشم
بلکه شاید دوستدار باشم
چرا که دوست داشتن بالا تر است
چرا که دوست داشتن ز صد عشق بهتر است
اینک نمی خواهم که بازگردی شما
چرا که در نظرم با او خوشبختی شما
نمی گویم که نیستی در فکر ما
بلکه تا ابد حَک شدی بر قلب ما
همچنان میمانی با نامِ عشق
اما دگر نمی خواهمَت با یادِ عشق
زین پس دوستت خواهم داشت
زین پس آرزویی پر زِ خوبی ها برایت خواهم داشت
هر جا که باشی خوش بود بر تو روزگار
اما از خدا میخواهم در زندگیت نباشد اثری از ما
این است رسم دوست داشتن
این است رسم عاشق بودن
تا تو خوش باشی من می شوم شاد
اما زین جا به بعد نخوانمت باز
حواست باشد ای یادِ ناز
گر در خیالت بر کوی ما کردی پرواز
هرگز نمیبخشم تو را با این کار
هر جا که هستی باش، اما در خیال ما نباش
ماعر: هیچ کس